تبلیغات
سرزمین عاشقان کتاب - معرفی کتاب(4)

سرزمین عاشقان کتاب

ملتی که کتاب نمی خواند، باید تمام تاریخ را تجربه کند. . . مطالعه ی یک کتاب، تجربه ی یک زندگی است. . .

معرفی کتاب(4)

 سلامی دوباره به همه ی عزیزان،
امروز میخوام رمان خواندنی و جالبی رو معرفی کنم:
کتاب"متشکرم از ته دل"
که نوشته ی خانم جین بیوکنن و ترجمه شده توسط مترجم عزیزمون خانم پروین علی پور است.
برای آشنایی بیشتر با این کتاب که از سری رمان های نوجوان انتشارات افق است، به ادامه ی مطلب مراجعه کنید...





متشکرم، از ته دل!

کتاب متشکرم از ته دل، کتابی است که تاکنون جوایز بین الملی بسیاری را از آن خود نموده است،
 از جمله جایزه ی کتاب جورجیا و جایزه ی مارک تواین...
این کتاب، داستانی زیبا با توصیفات فوق العاده است که شخصیت اصلی آن، دختری به نام هیتی است که در کودکی خانواده اش را در آتش سوزی بزرگی از دست داده و اکنون در یتیم خانه ی شهر زندگی می کند، مردم به گویند باید سپاسگزار باشد که از آن آتش سوزی وحشتناک جان سالم به در برده، و همین طور باید متشکر باشد که جایی برای زندگی دارد و زمانیکه قرار می شود او با قطار به دهکده ای دورافتاده برود تا با خانواده ای ادامه ی زندگی خود را بگذراند، می گویند که باید خیلی سپاسگذار باشد...
این دختر در تمام دنیا فقط از یک کلمه متنفر است: متشکرم!
به گفته ی خود نویسنده، این کتاب که در 1392 برای چهارمین بار به چاپ رسیده بود، اگرچه داستان تخیلی است، تجربیات قهرمانانش شباهت های زیادی با تجربیات مسافران قطارهای یتیمان دارد. هزاران کودکی که بین سالهای 1856 و 1929 به هوای یافتن زندگی جدید و بهتر، سوار این قطار ها شدند. قطار هایی که آن هارا از نیویورک و بوستون برای اقامت در خانه های روستایی نواحی شمال مرکزی و جاهای دیگر می برد.

قسمتی از متن:
... مادر بزرگ داشت می گفت: ((خب...، می دانی... ما، یعنی من و تو خیلی شبیه هم هستیم.))
نا باورانه نگاهش کردم.
- حقبقت را می گویم، من، بفهمی نفهمی کمی بزرگ تر از تو بودم که وطنم را ترک کردم، آمدم آمریکا تا برای خودم زندگی بهتری دست و پا کنم.بعدش، دیگر هیچ وقت خانواده ام را ندیدم! مثل یتیم ها بودم. رفتم توی خانواده ی جدیدی در نبراسکا. نمی شناختمشان. آنها قبولم کردند. من برایشان کار می کردم...، خب... دخترشان بودم. درست عین تو که دختر هنری و الیزابت هستی.
چیزی نگفتم. نگفتم ترک کردن خانواده، و از دست دادن آن، از زمین تا آسمان با هم فرق می کند! نگفتم من به نبراسکا نیامده ام که خدمتکار بشوم! بار دیگر از پنجره به بیرون نگاه کردم. هنری بازویش را دور شانه های توماس کذاشته و پشتش به من بود.
توماس که دید نگاهش می کنم، زبانش را برایم در آورد، به خودم گفتم، می خواهد به من حالی کند که این، خانواده ی اوست! می خواهد به من بفهماند که من جزو خانواده اش نیستم...
( صفحه ی 137)
اگه به کتاب هایی در سبک آن شرلی، بی نوایان، بی خانمان و بابا لنگ دراز، علاقه دارید؛ میتونید مطمئن باشید که از خوندن این رمان هم لذت بسیاری خواهید برد...
پیشنهاد می کنم این کتاب رو  از دست ندید.



[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ ♥مهاجر♥ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه